

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
چه وحشتناک!
نمی آید مرا باور
و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ،
بدم می آید از این زندگی دیگر
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
وقتی حتی اینجا نشود حرف دلت را بزنی به کدام چاه باید سر فرو برد؟ ملت صورتک ها شده ایم و هیچ کس نمی تواند چهره بی نقاب هیچ کس دیگری را تحمل کند هرکسی بی گمانبر حق است ودیگران بی تردید در خطا اما همه عمر آنچه درست پنداشته ام را گفته ام حتی اگر عالم از ریش من آویزان شده باشند که نگو
اما واقعا اعصاب جرو بحث را ندارم،الان و در این سن و سال ندارم تصمیم دارم تنها از ادبیات و شعر و موسیقی بنویسم هرچند بعید نمیدانم همان هم بهانه ای برای جروبحث نباشد
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدی